تبليغاتX
عشق هرگز نمیمیرد

عشق هرگز نمیمیرد

سالهاست به دنبال نگاه گم شده خویشم

وقتی در مورد تو فکر می‌کنم؛ احساس عجیبی سراپای وجودم را فرا می‌گیرد. احساس آرامش‌دهنده و مقدسی که با هیچ گل‌واژه‌ای نمی‌توانم آن را تعبیر کنم. با تو بودن و از تو بودن برایم جهانی معنی و تفسیر را در بردارد زیرا تو همه چیز منی و بدون تو به مرده‌ای متحرک می‌مانم که در پی کور؟ سوی خفیفی در جستجوی کوره راهی است، کوره راهی که سرمنزل آن جز به یاس و غم به جای دیگری نمی‌رسد. هر وقت که درباره‌ی قداست تو فکر می‌کنم، لرزشی کاملاً محسوس بر اندامم می‌افتد. آخر ترس من از این است که شاید نتوانسته باشم تو و عظمت جاویدانه‌ات را درک کنم و این خود گناهی است نابخشودنی. اما تو ای عزیزترینم! وای کسی که مرا دوست می‌داری! مرا ببخش و کمکم کن تا بتوانم در مسیر شناخت هر چه بیشتر تو و مقام والایت گام‌های استواری بردارم. و امروز! می‌خواستم به عنوان کوچک‌ترین هدیه چیزی بنویسم و برای تو تقدیم کنم. شاید زیباترین و پرمحتواترین نوشته‌های جهان برای تو، ارزش نوشته‌ای را نداشته باشند که من برایت می‌نویسم. هان! این فقط یک حدس است، ولی به هر صورت می‌دانم که تو مرا خیلی دوست داری و حاضر نیستی که ناراحتم ببینی ولی من حتی حاضر به دیدن حالت و موقعیتی نیستم که مایه‌ی به میان آمدن ناراحتی بشوند. آری ای مقدس‌ترین انسان و ای یگانه مایه آرامش من! امروز را از صمیم قلب برای تو تبریک می‌گویم، زیرا امروز، روز تو است؛ مادر عزیز! روزت مبارک

+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت14:57توسط باران | |

سلام به همگی. ببخشید کمی دیر کردم. بعد کلی فکر کردن وبا خودم کلنجار رفتن نتونستم فراموشش کنم. واسه همینم این روزا دیگه یواشکی با هم قرار میزاریم به دور از چشم مامانم. یواشکی تلفنی حرف میزنیم. خلاصه همه کارامون شده یواشکی. این روزا انقدر بهش وابسته شدم که فکر نکنم هیچ جوری بتونم فراموشش کنم. نمیدونم چیکار کنم؟

مامانم هیچ جوری راضی نمیشه. (منتظر بقیه قصه باشید)

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت7:30توسط باران | |

مامانم میگه باید فراموشش کنم................هیچ راهی واسم نزاشتند.......

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت2:24توسط باران | |

اصلا فکر نمیکردم اونم این حسو به من داشته باشه. اونم گفت که همون حسو به من داره. بهش گفتم آخه خیلی موانع سر راه من و تو هست شاید هیچ وقت نتونیم به هم برسیم ولی اون گفت تا آخرش هست و پای همه چی وایساده . گفت که اونم این روزا همه فکر و ذکرش شده من. نمیدونم چرا وقتی باهاش حرف میزنم یا به قد و قامتش خیره میشم یاد بابالنگ دراز توی قصه میفتم . حس میکنم اونم بابا لنگ درازه منه. کاش هیچ وقت ندیده بودمش .......حالا که دیدمش دیگه نمیتونم رهاش کنم........

مهربونیاش یه جور دیگه است........حرفاش رک و بی ریا......نگاشم مهربون و پر از امید کاش اون یه مشکل سر راه ما نبود .........کاش میشد راحتتر من و اون ما بشیم. شایدم هیچ وقت ما نشیم ...نمیدونم....حالا که هست خیلی وجودش برام دلگرمیه........فقط این جاده پر از خارو خس بین راه رسیدن من واون خیلی داره عذابم میده. باید دنبال راه حل باشم یه راه حل خوب که بشه همه موانعرو از سر راه برداشت.........

منتظر بقیه قصه باشید تا آخرشو براتون میگم چه وصال باشه چه جدایی اما براتون میگم........

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت0:57توسط باران | |

 

وقتی برای اولین بار دیدمش یه حس عجیبی بهم دست داد.. نمیدونم چرا حس کردم خیلی وقته میشناسمش انگار سالهای سال بود نگاش با من آشنا بود

از نگاهش صمیمیت میبارید از همون صمیمیتهایی که توی اونا مهربونی موج میزنه..وقتی نگاش گردم حس بدی نداشتم یه جور آرامش بود باهام یه اعتمادبه نفس تازه.

چقدر با من صمیمی بود مهربونیاش.....کاش.....ندیده بودمش تا وقتی فقط صداش بود این حسا نبود....حس مهربونی بود ولی این حس خیلی لذت بخش بود

میترسم ..میترسم از حس وابستگی وبعدش....جدایی بعدم حس پوچی

نمیدونم با این حس چیکار کنم؟ هرکاری میکنم ازم دور نمیشه ..همش میخوام یه کاری کنم بهش فکر نکنم ولی.....همش خیاله باطله فقط خیال میکنم که بهش فکر نمیکنم. این روزا همه فکر و ذکرم شده اون......

نمیدونم آخر اینقصه چی میشه؟ فقط خداکنه قشنگ تموم شه غم و شادیش فرقی نمبکنه فقط قشنگ تموم شه یه وقتایی غمگین تموم شدن یه قصه از شاد تموم شدنش قشنگتره...یه وقتایی غم از شادی خیلی بهتره..

بازم یه قصه عشق دیگه شروع شد.....این بار خیلی عجیبه دور از ذهن و باور.....اما هست و من باورش کردم.

نمیدونم چه رازی توی این قصه هست....نمیدونم.

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت7:21توسط باران | |

خیلی نگرانم. دلم آشوبه برام دعا کنید......

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت23:50توسط باران | |

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت4:25توسط باران | |

منم آن موج بی آرام و سرکش که سرگردان به دریای فریبم

مرا دیگر رفیق و همدمی نیست به شهر ناب سامانی غریبم

با غرور با شتاب بر سینه نرم آب دیوانه میخزیدم

در غایت خودخواهی بر انبوه سیاهی جز خود نمیشنیدم

خروشان و بسته چشم با کوله باری از خشم

میرفتم از خشم خود دنیا ویرانه سازم

در دفتر زندگی از خود افسانه سازم

اما ز بازی زمان گمراه و غافل بودم در اوج پرواز هوای خواهش دل بودم

در سر نبود اندیشه ای جز فکر ویرانگری غافل من از افسانه طوفان و ساحل بودم

موجم ولی خاموش و خسته با دست خود درهم شکسته

آری من آن کوه غرورم درمانده و از پا نشسته

پیچیده طوفان در وجودم شد پاره از هم تار و پودم

در لحظه های واپسین پیک اجل آمد مرا افتادم و از پا نشستم

بیداد طوفان آنچنان بر سنگ ساحل زد چون شیشه ای در هم شکستم

گفتم به خود ای موج سرگردان که آخر بنگر به خود چه بوده ای و اکنون چه هستی

حاصل چه بود از آن غرورو بی دلیلت آخر به دست صخره ساحل شکستی

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت1:56توسط باران | |

چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار

+نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت3:41توسط باران | |

+نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت3:8توسط باران | |