|
سلام به همگی. ببخشید کمی دیر کردم. بعد کلی فکر کردن وبا خودم کلنجار رفتن نتونستم فراموشش کنم. واسه همینم این روزا دیگه یواشکی با هم قرار میزاریم به دور از چشم مامانم. یواشکی تلفنی حرف میزنیم. خلاصه همه کارامون شده یواشکی. این روزا انقدر بهش وابسته شدم که فکر نکنم هیچ جوری بتونم فراموشش کنم. نمیدونم چیکار کنم؟ مامانم هیچ جوری راضی نمیشه. (منتظر بقیه قصه باشید)
مامانم میگه باید فراموشش کنم................هیچ راهی واسم نزاشتند.......
اصلا فکر نمیکردم اونم این حسو به من داشته باشه. اونم گفت که همون حسو به من داره. بهش گفتم آخه خیلی موانع سر راه من و تو هست شاید هیچ وقت نتونیم به هم برسیم ولی اون گفت تا آخرش هست و پای همه چی وایساده . گفت که اونم این روزا همه فکر و ذکرش شده من. نمیدونم چرا وقتی باهاش حرف میزنم یا به قد و قامتش خیره میشم یاد بابالنگ دراز توی قصه میفتم . حس میکنم اونم بابا لنگ درازه منه. کاش هیچ وقت ندیده بودمش .......حالا که دیدمش دیگه نمیتونم رهاش کنم........ مهربونیاش یه جور دیگه است........حرفاش رک و بی ریا......نگاشم مهربون و پر از امید کاش اون یه مشکل سر راه ما نبود .........کاش میشد راحتتر من و اون ما بشیم. شایدم هیچ وقت ما نشیم ...نمیدونم....حالا که هست خیلی وجودش برام دلگرمیه........فقط این جاده پر از خارو خس بین راه رسیدن من واون خیلی داره عذابم میده. باید دنبال راه حل باشم یه راه حل خوب که بشه همه موانعرو از سر راه برداشت......... منتظر بقیه قصه باشید تا آخرشو براتون میگم چه وصال باشه چه جدایی اما براتون میگم........
وقتی برای اولین بار دیدمش یه حس عجیبی بهم دست داد.. نمیدونم چرا حس کردم خیلی وقته میشناسمش انگار سالهای سال بود نگاش با من آشنا بود از نگاهش صمیمیت میبارید از همون صمیمیتهایی که توی اونا مهربونی موج میزنه..وقتی نگاش گردم حس بدی نداشتم یه جور آرامش بود باهام یه اعتمادبه نفس تازه. چقدر با من صمیمی بود مهربونیاش.....کاش.....ندیده بودمش تا وقتی فقط صداش بود این حسا نبود....حس مهربونی بود ولی این حس خیلی لذت بخش بود میترسم ..میترسم از حس وابستگی وبعدش....جدایی بعدم حس پوچی نمیدونم با این حس چیکار کنم؟ هرکاری میکنم ازم دور نمیشه ..همش میخوام یه کاری کنم بهش فکر نکنم ولی.....همش خیاله باطله فقط خیال میکنم که بهش فکر نمیکنم. این روزا همه فکر و ذکرم شده اون...... نمیدونم آخر اینقصه چی میشه؟ فقط خداکنه قشنگ تموم شه غم و شادیش فرقی نمبکنه فقط قشنگ تموم شه یه وقتایی غمگین تموم شدن یه قصه از شاد تموم شدنش قشنگتره...یه وقتایی غم از شادی خیلی بهتره.. بازم یه قصه عشق دیگه شروع شد.....این بار خیلی عجیبه دور از ذهن و باور.....اما هست و من باورش کردم. نمیدونم چه رازی توی این قصه هست....نمیدونم.
خیلی نگرانم. دلم آشوبه برام دعا کنید......
منم آن موج بی آرام و سرکش که سرگردان به دریای فریبم مرا دیگر رفیق و همدمی نیست به شهر ناب سامانی غریبم با غرور با شتاب بر سینه نرم آب دیوانه میخزیدم در غایت خودخواهی بر انبوه سیاهی جز خود نمیشنیدم خروشان و بسته چشم با کوله باری از خشم میرفتم از خشم خود دنیا ویرانه سازم در دفتر زندگی از خود افسانه سازم اما ز بازی زمان گمراه و غافل بودم در اوج پرواز هوای خواهش دل بودم در سر نبود اندیشه ای جز فکر ویرانگری غافل من از افسانه طوفان و ساحل بودم موجم ولی خاموش و خسته با دست خود درهم شکسته آری من آن کوه غرورم درمانده و از پا نشسته پیچیده طوفان در وجودم شد پاره از هم تار و پودم در لحظه های واپسین پیک اجل آمد مرا افتادم و از پا نشستم بیداد طوفان آنچنان بر سنگ ساحل زد چون شیشه ای در هم شکستم گفتم به خود ای موج سرگردان که آخر بنگر به خود چه بوده ای و اکنون چه هستی حاصل چه بود از آن غرورو بی دلیلت آخر به دست صخره ساحل شکستی
چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار |
About![]()
این وبلاگو تقدیم میکنم به همه عاشقهای ناکام عاشقهایی که عاشق رسیدن بودند اما فاصله های سیاه نزاشت اونا به هم برسن.
Home
|